تبليغاتX
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

                                            من چرا ملک جهان را به جُوی نفروشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:46  توسط رضا | 
تا که بودیم نبودیم کسی

                              کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

                   تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

                 نه در آن موقع که افتاد و شکست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:20  توسط رضا | 

 1-   ذهن؛ چتري است كه تا باز نشود فعال نخواهد شد .

2-   برخورد خوب؛ درهايي را مي‌گشايد كه بالاترين تحصيلات نيز قادر به گشايش آن نيست .

3-   از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛ آن قدر عمر نمي‌كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد .

4-   براي رسيدن به هر هدف مهم بايد دست از آسايش شست .

5-   با از دست دادن موفقيت درس عبرتش را از دست ندهيد

6-   رهبركسي است كه خواهان پيشرفت مردم تا نقطه‌اي باشد كه حتي از نظر معلومات وتوانايي بر وي پيشي گيرد .

7-   رفتار و منش هر فرد كتاب مصور افكار وعقايد اوست .

8-   بهترين زمان براي سكوت زماني است كه حس مي‌كنيد بايد جوابي بدهيد .

9-   زماني كه دري بسته مي‌شود هميشه در ديگري گشوده مي‌شود اما گاه چنان طولاني و پشيمان چشم به در بسته مي‌دوزيم كه در گشوده شده را نمي‌بينيم .

10-   خوش بينان در هر خطري فرصتي مي‌بينند و بد بينان در هر فرصتي خطري .

11-   اشتباهات دروازه‌هاي اكتشاف هستند .

12-    هنگام خشم اگر صبر پيشه كنيد از صدها روز تاسف خوردن رسته‌ايد .

13-    درياي بي تلاطم هيچ گاه دريا نورد ورزيده تربيت نمي‌كند .

14-   زماني كه همه چيز بر ضد شماست به ياد آوريد كه هواپيما همواره خلاف جهت باد اوج مي‌گيرد .

15- مخالفت صادقانه بهترين نشانه پيشرفت است .

16- مديران موفق در حال زندگي مي‌كنند ولي به آينده توجه دارند .

17-نود و نه درصد از ناكاميها به افرادي باز مي‌گردد كه عادت به بهانه تراشي دارند .

18-  در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد .

19- كودكان به آنچه مي‌كنيد بيش از آنچه مي‌گوئيد توجه دارند .

20-عادات بد رختخواب گرم و راحتي هستند كه خزيدن به درون آن آسان و خارج شدن از آن دشوار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:39  توسط رضا | 

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که اونو میخوای از رویات بکشی بیرون .چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:25  توسط رضا | 

یک داستان

 

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها ماندهام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .

     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .

همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:19  توسط رضا | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در ان قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول كرد.در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...اما.........گاو دم نداشت!!!!


زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:11  توسط رضا | 

شادی برای اونایی که گریه میکنن و یا صدمه میبینن

 

 زنده است .برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی

 

که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمیت

 

دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:6  توسط رضا | 
شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن .

 اونا فقط از اونچه که تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:52  توسط رضا | 
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش فقط منتظر باش عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:51  توسط رضا | 
خوشبخت ترین آدم کسی است که دوست خوب داشته باشه و یا کسی اونو دوست داشته باشه.

شما هم با نظر من موافقید؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:16  توسط رضا | 

هوالحی

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                        

                                                                                      پائولو كوئلیو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:11  توسط رضا | 
گریه کن گریه قشگه

                    گریه سهم دل تنگه

             گریه کن گریه قشنگه

سر بده آواز هق هق

                         خالی کن دلی که تنگه

           گریه کن گریه قشنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:48  توسط رضا | 
چه کسی می داند که تو  در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشای ، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:21  توسط رضا | 
یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:26  توسط رضا | 

ای عاشقان ای عاشقان

                  گلایه دارم از جهان

                            نامردمی از هر کران 

           آتش به دلها می زند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:3  توسط رضا | 
 
زندگی سه چیز بیشتر نیست:
۱. به اجبار به دنیا آمدن .

۲. با غم زیستن .

۳. با آرزو مردن .

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:36  توسط رضا | 
به دریا گفتم شبی راز دل                  خروشید از غم و سر زد به سنگ ساحل       
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:27  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من غلامرضا هستم متولد 1356.لیسانس مهندسی متالورژی و لیسانس تکنولوژی آموزشی دارم و هم اکنون دانشجوی فوق لیسانس رشته مدیریت آموزشی هستم.
این وبلاگ رو ساختم برای اینکه مطالب جالبی رو که از جاهای مختلف دریافت می کنم در اختیار بقیه هم قرار بدم.امیدوارم که این وبلاگ بتونه برای دوستانم راهگشا باشه.برای همه شما عزیزان آرزوی عشق و برکت الهی دارم.

نوشته های پیشین
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
تکنولوژی آموزشی
دل نوشته های من
روانشناسی
گل سنگ"مريم گلي"
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM